تبليغاتX
گذرگه خیال


گذرگه خیال

به گذرگه خیالت تو بگو چگونه آیم .... که غزال خفته آن مکند ز من رمیدن

با سلام
غیبت طولانی یعنی هیچ عذری پذیرفته نیست غیر مجاز..........
امروز یکی دیگه از اولین کارهام رو توی این پست میذارم بخونین و اشکالاتشو بهم بگین. . . . 

 

شیرین به دلش زمزمه آه ندارد.
فرهاد کند کوه جز این راه ندارد.
هر دم که کند سنگ ازاین پیکره کوه
گوید که خدا عشق قدمگاه ندارد.
بر کن تو از او دل. طلب یار دگر کن
این عاشقی اش ارزش یک کاه ندارد.
هر روز به راهی کشد این خسته دلت را
چون عاشق مانند تو گمراه ندارد.
فرهاد مکش آه که شیرین به تو گوید
نازک دل من طاقت این آه ندارد.
گوید ز غمت غصه بسیار خورم من
باور تو مکن او غم جانکاه ندارد.
فرهاد مخور غم که به تاریخ نویسند
شفافیت عشق تو را ماه ندارد.
اما چه نویسد ز جفاهای تو شیرین
کین ظلم تو را دزد گذرگاه ندارد.


 1384/09/12 علیرضا دانشوریان

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390| ساعت 11:35| توسط علیرضا دانشوریان| |

سلام دوستان.

نمی شه گفت شعره چون شعر نیست.. داستانم که نیست. فقط می تونم بگم نوشته شده......

شعرهای خط خطی ام را یکی یکی پاره می کنم.

تا کسی به وسعت غریب شعرم دست نیابد.

قافیه ها ی بی قرارم را به دست کودکان پارک می دهم تا شعرهای تنهایی ام را در سرود های 

کودکانه شان زمزمه کنند.

چرا هیچ کس نفهمید غزلهایم بغضی در گلو دارند.

و هیچ کس برای شعرهای بارانی ام چتری بر سر نگرفت.

هرگز نفهمیدند چرا ردیفهای شعرم همیشه با درد تمام می شود.

سکوت غم انگیزم از بی کسی نیست دستان سردم دیگر کسی را طاقت نمی کنند.

هیچ وقت از خود نپرسیدید چرا لبهایش روزه سکوت گرفته اند.؟

 خودم می گویم.

از بس از پشت دستهایتان میترسند.

مرا نجاتم دهید دارم در سکوت می میرم.

تمام سلولهای موزون مغزم فریاد می زنند.

دستانم را باز کنید تا بغضم را آرام رها کنم.

بگذارید تا کاغذ ها را با سر فصل انگشتانم لمس کنم.

می خواهم هر چه را تا امروز نگه داشته ام  فریاد بزنم.

 شاید گلوی احساسم باز شود.

اما حالا که می نویسم......... ثانیه های رفته ام درد می کند.

دقیقه های بی تو بودنم را غصه می خورم.

 ساعت های بی کسی ام را گریه می کنم.

و سالهای انتظارم را که رنگ حسرت گرفته اند.با نوک مدادم خط خطی میکنم.

حالا فقط ......... ثانیه های رفته ام درد می کند.

 

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389| ساعت 19:10| توسط علیرضا دانشوریان| |

 

 

این شعر در تاریخ ۱۵/۰۹/۸۴ سروده شد و از اولین کارهای من محسوب می شه.منتظر نظرای قشنگتون هستم.

 

بیا تا جای می امشب بگیرم اشک از چشمت

بیا در عالم  مستی  بگیرم  در  بغل  جسمت.

 

بیا تا امشبی را  من  فراموشم  شود  مستی

تمام هستی ام امشب فقط با تو  شده  قسمت.

 

بیا امشب تو ساقی باش تا مستی شود معنا

مرا دل کندن از دنیا بود اعجاز آن اسمت.

 

به هجران تو گر سوزم چو شمعی تا سحر هر شب

ندارم شکوه من هرگز که باشد این چنین قسمت.

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389| ساعت 15:1| توسط علیرضا دانشوریان| |

 

محرم آمد و ماه عذا شد

            به عالم هر کجا ماتم به پا شد

 

عزای بهترین فرزند زهرا

             عزای سرور و سالار ما شد.

 

  یا حسین غریب مادر ......

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389| ساعت 9:28| توسط علیرضا دانشوریان| |

سلام دوستان مدتی بود گرفتار روزمرگی شدیدی بودم.طوری که اصلا وقتی برا نوشتن نداشتم.

ازهمتون ممنونم که تو این مدت اومدین نظر گذاشتین و تو کامنتهاتون نگران حال(بادمجان بم شدین).

به هر حال دنیای مجازی واقعا دنیای قشنگیه آدماش با وجود اینکه هیچ وقت همدیگه رو ندیدن نگران حال هم می شن با هم کل کل میکنن به هم بد و بیراه می گن یا حتی عاشق همدیگه می شن.

من که سر در نمی یارم.!

ولی چیزایی رو تو دنیای خودمون می بینم که باور کردنش سخته.یا حد اقل باور اینکه یه نفر که هر روز باهاش حرف میزنی باهاش چند ساعتی از روز رو تو محل کارت یا حتی تو یه خونه میگذرونی اون چهره ای نباشه که تو فکرشو می کنی و در موردش قضاوت می کنی.وقتی بفهمی بهترین دوستت داره آب رو برات گل آلود می کنه یا حتی تهمت هایی که بهت میزنن از طرف همونایی باشه که........یا نه اصلا همون دوستت که یه روزی رفیق شیش دنگت بود و هر جایی تو هر کاری باهاش پایه بودی وقتی یادت می یاد که به خاطرش چند بار کتک خوردی اونم به خاطر گندایی که میزد.حالا به دلایلی تو فلان اداره پشت یکی از همون میزهای بی وفا نشسته و امروز که تو بهش احتیاج داری وکارت گیر یه امضای کوچولو اونم صد درصد قانونی اونه.

                                                   ادامه مطلب یادتون نره...

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389| ساعت 16:13| توسط علیرضا دانشوریان| |

سلام دوستان عزیز.

تو این پست شعر زیبای حمید مصدق رو می ذارم که با خوندنش لذت ببرید.پس از اون جواب زیبای فروغ فرخزاد رو می خونین که یقینا از اونم لذت می برین.و در ادامه شعری از خودم که در جواب به حمید و فروغ عزیز سرودم. امیدوارم از اونم لذت ببرید.

دوستای عزیز می تونن هر گونه انتقادی دارن برام کامنت کنن من آماده پذیرش و پاسخگویی به نظرات همه بازدید کنندگان عزیز هستم. 

"واینم شعر به یاد ماندنی حمید مصدق"

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت!

 “و جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق

من به تو خنديدم

چون که مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را….

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تکرار کنان

مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

"اینم جواب خودم (۳۰نا) به حمید وفروغ عزیز"

من نمیخندیدم.

وتو میدانستی که نمیدانستم.

تو چرا سیب از ان باغچه میدزدیدی.

باغبان نعره زنان

از پی ات تند دوید.


سیب دندان زده اش دست من بود که دید.

ونگاهی غضب آلود به چشمان تو کرد.


سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک.

ماندم ان سیب چرا دست من است.

وتو می باریدی...

چون که من می رفتم.


وتو ارام ارام بعد از ان همه سال.

سیب دندان زده چون می دیدی .

غرق در این پندار....به خودت میگفتی.

کاش هیچ باغچه ای سیب نداشت...

 

 اگه باغچه ها سیب داشته باشن....

و اگه نداشته باشن........

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389| ساعت 15:22| توسط علیرضا دانشوریان| |

سلام به همه دوستان عزیز و دوست داشتنی و عذر خواهی به خاطر غیبت چند هفته ای.از همتون ممنونم که تو این مدت که نبودم اومدین و نظر دادین.حتما آپهای جدیدتونو سر فرصت میخونم.

این شعردر تاریخ ۱۸/۹/۱۳۸۱ متولد شد وجزء اولین کارهای من محسوب میشه.قبل از اینکه بعضی از دوستان به کهنه وقدیمی بودن کلمات ایراد بگیرن باید بگم وقتی این شعر رو در انجمن ادبی استاد آشفته خوندم نه تنها به کهنگی کلمات ایرادی گرفته نشد بلکه چند تایی از کلمات امروزی هم که در اون به کار برده شده بود به پیشنهاد استاد حذف شد تا به قول خود استاد یه غزل دلنشین از آب در اومد البته هنوز هم جای نقد داره و با کمال میل پذیرای نظرات همه دوستان هستم.

 

 

روزی که قدم بر در میخانه نهادم

می اشک تو و دست تو پیمانه نهادم.

 

مستی نکنم جز به تو ای زهره زیبا

من روز ازل خشت تو بر شانه نهادم.

 

از ساقی و میخانه ومی آنچه تو گفتی

کردم حذر و گوشه این خانه نهادم.

 

ای جان ودل و هستی و مستی به فدایت

من قبله دل سوی تو جانانه نهادم.

 

از راز دل و گفته و ناگفته تو دانی

من صافی دل در کف بیگانه نهادم.

 

خندیدی و بر حال دلم گریه نکردی

پس نام تو را عاشق دیوانه نهادم.

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389| ساعت 20:20| توسط علیرضا دانشوریان| |

شب بیست وهفتم آبان سال ۱۳۸۳ برای انجام کاری از خونه بیرون رفتم همین طور که داشتم از روبروی کوچه ای رد می شدم صحنه ای رو دیدم که ای کاش هیچ وقت ندیده بودم.اول صدای داد وبیداد مردی رو شنیدم که می گفت دیگه کلافم کردی چرا حرف تو گوشت نمیره خونه رو به گند کشیدی...و فحش وناسزا اول فکر کردم یه بچه کوچیکه که شیطونی کرده الانم باباش عصبانی شده و داره دعواش می کنه یه دفعه در خونه باز شد درست جلوی پای من یه پیرمرد از خونه پرت شد بیرون گمشو هر قبرستونی می خوای برو فکرم درست نبود یه بچه چهل ساله بود که داشت به پدر پیرش فحش میداد.!تا پسره منو دید سرشو از لای در دزدید آخه خجالت کشیده بود.!پیرمرد بیچاره با یه دستمال گره زده که لباساش توش بود و یه عصای چوبی ولو شده بود وسط کوچه نشستم پیشش زیر بغلشو گرفتم مثل بید می لرزید بلندش کردم  مثل ابر بهار اشک میریخت چند قدمی جلوتر نشوندمش رو یه سکو دستمو محکم گرفت احساس کردم خیلی وقته که دستاش تنهاست هیچی نمی گفت بغض داشت خفش میکرد دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم گفتم برگردم در خونه رو بزنم و هر چی از دهنم در اومد بهش بگم ولی مثه اینکه پیر مرد فکرمو خونده بود دستمو ول نمی کرد.آروم که شد شروع کرد به گفتن منم فقط گوش کردم.تا ساعت یک نصف شب برام حرف زد بعدشم تشکر کرد و بلند شد عصاشو رو زمین کشید و رفت اونقدر رفت که دیگه تو کوچه ندیدمش.پنج روز بعد اعلامیه فوتشو سر کوچه دیدم. خلاصه اون سه ساعتی که پیشش بودم وبرام حرف میزد این بود......

 

 

شبی در کوچه ای تنها

کمان مردی چروکیده

که گویی چشم بی تابش

درون کاسه پوسیده

عصای چوبی دستش

چگونه خشک وبی جان میبرد آن مرد تنها را.

****

چه می گوید نمی دانم

صدای خشک وخش دارش

درون کوچه می پیچد

دلارامم کجایی باز تنهایم

گناه پیری ام باشد که حالا پشت درهایم.

****

برایت درد دل دارم

شب پیشین

همان طفلی که هر شب بر سر بالین بیمارش

منو تو تا سحر بیدار می ماندیم

به جای مزد دستم باز می گوید

برو گمشو......!

که از بویت تمام خانه مسموم است.

****

صدایش باز میمیرد                    دگر چیزی نمی گوید

****

دو چشمش خیره بر جایی

چنان در گودی اندیشه میماند

گمانم خاطرات زندگی را یاد می آرد

نگاهش بر ته کوچه

درختی پهن تن با شاخساری رفته بر افلاک

زمانی با نوک چاقو

به روی قسمتی از آن

نوشته نام معشوقش.

****

نگاهش خشک می گرید

به یاد آرد غروبی سرخ وزیبا را

غروبی را که با عشقش سرود عشق می خواند

وحالا سنگ قبرش را به زیر سایه می بیند

طپش های درون سینه اش آهسته می میرد

صدای ناله اش در گوش می پیچد

عصا از دست می افتد...........

دوباره دست در دست دلارامش

سرود عشق می خواند.

****

و باران دست خیسش را

به روی  کوچه می مالد

تمام کوچه در خوابند

و مردی سرد می میرد

سکوت مرد می گوید

              .دوباره کوچه تنها شد.

 

 

این شعر ساعت(۲:۳۰)دقیقه دوم آذر ماه هزار وسیصد وهشتاد و سه(۲/۹/۱۳۸۳) سروده شد شبی که از غصه خوابم نبرد.

از خدا می خوام هیچ کس پیر نشه.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389| ساعت 21:0| توسط علیرضا دانشوریان| |

 

قصه را با یک غزل آغاز کرد

پیله تنهایی اش را باز کرد

آن که در آغوش من در خواب بود

اشک چشمش شانه ام را ناز کرد

رفت از ویرانسرای بی کسی

آری او بار دگر پرواز کرد

عاشق سرگشته بی تاب را

با محبتهای خود دمساز کرد

گفت از دوران عشق و عاشقی

زخم دیرین دلم سر باز کرد

چشم باران خورده اش چون باز شد

بانگاه خسته اش اعجاز کرد.

گفت او آنشب ز اسرار نهان

سینه ام را محرم صد راز کرد

در طلوع آفتاب آخرین

با دو بال بسته اش پرواز کرد

                                         سروده شده در ۵/۲/۸۵

نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389| ساعت 9:54| توسط علیرضا دانشوریان| |

اشکهای گرمت شانه ام را نوازش می کند

نازنین چرا در آغوش من می باری.؟

گناهم دوست داشتن وتقصیرم دوری از توست.

ای تکیه گاه تنهایی فاصله ها را بر من ببخش.

نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389| ساعت 19:32| توسط علیرضا دانشوریان| |















قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت